
مستراحها انواع زيادي دارن و از نظر شکل، طرز استفاده و محتويات و ... به دستههاي مختلفي تقسيم ميشن.
يکي از اين مستراحها اسم خاصي نداره. البته اين مستراح رو تو هيچ طبقهاي به درستي نميشه قرار داد.
چون نه شکل خاصي داره و نه محتوياتش نوع خاصيه. اين مستراح همون طبيعت خودمونه. البته ممکنه خود خواهي باشه که طبيعت رو مستراح نام گذاري کنيم. چون هم ميتونه سطل زباله باشه هم ميتونه حموم باشه هم ميتونه گاوداري باشه. هم ميتونه بقالي باشه و... اين يکي از ويژگيهاي مهم طبيعته.
اگر دقت کنيد ميفهميد که هيچ جايي همچين امکاني رو نميده. البته خود مستراح هم از يه نظر در طبقهي طبيعت قرارداره چون زيباترين مناظر در مستراح هم پيدا ميشه.
شما فرض کنيد که مستراح شبيه به دريا باشه. البته هست. مثلا وقتي لوله مستراح ميگيره و محتويات اون مياد بالا و آروم آروم آب به پايين ميره و بقايايي در سنگ مستراح باقي ميمونه، دقيقا مثل پديدهي جزر و مد درياست که جلبکها و ماهيهاي مرده و خيلي چيزهاي زيبا رو به ساحل مياره و از اين شباهتها از هر دو طرف خيلي زياده!
اگه شما پشت يه درخت يا تپه عملیات تخلیه رو انجام میدید دقيقا به صورت ناخودآگاه طبيعت رو به مستراح تبديل کرديد. اين يک غريزه است ولي بهش زياد اهميت نديد. يه سري هم به مستراحهاي عمومي که تعدادشون هم روز به روز زيادتر ميشه بزنيد. زشتي طبيعت هم عالمي داره. با زيبايهاي خودتون زيباش نکنيد.
مستراح چوبي
مستراح ها از نظر محل تقسيمبنديهاي زيادي دارن. يکي از اين مستراحها، مستراح چوبيه. اگه تا حالا فيلمهاي قديمي ديده باشيد ميبينيد که يه جور جعبهي چوبي بزرگ که آدم به زور توش جا ميشه و يه سوراخ معمولا به شکل ماه روي در اون قرار داره.

در اون زماني که اين جور موالها رواج داشت مردم در يک گمراهي و خود آزاري قرار داشتن چون هيچ آزاري بدتر از موال نرفتن نيست و اونها هم بدترين جا رو موالهاي خودشون ميدونستن و باز هم همين جور ميساختن.
تحقيقات نشون داده که هلال ماهي که روي در قرار داشته، براي اميد دادن به افرادي بوده که به ناچار از موال استفاده ميکردن.
هم ميتونسته نور ازش تو بياد و هم به استفاده کننده اميد به زندگي ميداده و به او يادآور ميشده که دنياي ديگهاي هم هست و تو اينجا رو ترک خواهي کرد!
و البته استعمالهاي ديگهاي هم از اون ميشده که درست نيست بگم. ممکنه چندتا بچه بخونن بي جنبه بازي در بيارن و....
مستراح ته حياط
يه نوع مستراح مستراح ته حياطه. اگه تا حالا به خونههاي سي سال ساخت يا قديميتر رفته باشيد به احتمال زياد ته حياط (آخر دنيا) يه اتاقک خيلي کوچيک ديدين که ميپرسين اين ديگه کجاست!
لبته بايد بگم اين هم يه جور مستراحه مثل بقيه مستراحها که هم خوبي داره و هم بدي. خوبيش اينه که بوي معطر و شمايل زيبا شما رو اذيت نميکنه چون حداقل مسافت بين مستراح و خونه رو بو طي نميکنه.
ولي بديهاش بيشتر از خوبي هاشه. چون اولا همه ميفهمن که يکي يه مشکلي داره و داره ميره که حلش کنه. و بعد حالا مشکل اينه که يارو بايد خودش رو آنقدر نگه داره تا برسه به مستراح.
در اين مورد کشته و زخمي زيادي گزارش شده که که براي همشون طلب راحتي حداقل دراون دنيا رو ميکنيم.
واي به حال کسي که بخواد تو زمستون ازش استفاده کنه. توي يه شب سرد و تاريک زمستون، دو تا عاشق نشسته بودن کنار کرسي و خودشون رو گرم ميکردن. يه دفعه آقاي عاشق احساس بدي بهش دست ميده. درد در ناحيهي زيرين شکم، دلپيچه و ... روش نميشه به معشوقش بگه کجا ميخواد بره.
براي همين هيچي نميگه. منتظر ميشه شايد فرجي بشه. ولي فايدهاي نداره. ديگه طاقتش تموم ميشه. يه لحظه اجازه ميگيره و به صورت نيم دو مثل دويدن تو دوي ماراتون به طرف حياط راه ميافته.
دمپاييهاي خواهر کوچولوش رو پيدا ميکنه. به زور پاهاش رو توشون جا ميده و توي برفها شروع به حرکت ميکنه.
خرت...خرت...خرت... اصلا به صدايي توجه نداره تنها چيزي که الآن اون بهش فکر ميکنه اونجاست. «چه حياط بزرگي! تا همين ديروز با دو قدم ميرسيدي به تهش. حالا چرا انقدر درازه؟!» واي چه دردي.
چه قدر اذيتش ميکرد. آنقدر که حتي معشوقش رو هم فراموش کرده بود. ناگهان يه درد هم توي پاش احساس کرد و به زمين خورد. نگاه کرد و آجري رو که ديروز با داداشش براي دروازههاي گل کوچيک گذاشته بودن رو ديد.

ولي درد پا از يادش رفت. هر جوري شده خودش رو به اونجا رسوند. «واي عزيزم! قربونت برم. چه بوي خوبي!
چه منظرهي دل انگيزي!» ولي وقت اين حرف ها رو نداشت. اگه يه لحظه دير ميکرد به خاطر يه کثافت کاري بزرگ زندگي تازهآش با معشوقش به پايان ميرسيد. بنابراين سريعا دست به کار شد و شروع به کار کرد. کارش با يه صداي مهيب آغاز شد.
«واي خدارو شکر. اگه پدرم مستراح رو تو خونه ساخته بود که الآن آبروم رفته بود!» و بقيه کار با انواع صداها و بوهاي مختلف ادامه پيدا کرد....
جدال آقا با خودش حدود نيم ساعت طول کشيد. خوب آخه بعضيها مشکلهايي دارن. وقتي از مستراح خارج شد دنيا يه جور ديگه بود. همه چيز رو رنگي ميديد. همه چيز واضح شده بود. چه حياط قشنگي داشتن.
خيلي چيزها بود که قبلا به چشمش نيومده بود. حياط خونه باز هم با دو قدم تموم شد!!! با خودش به شوخي گفت:«حياط ما هم فري سايزه!» همه چيز خوب شده بود، الا يه چيز.
وقتي به اتاق رسيد معشوقش اونجا نبود. البته باز هم اون متوجه نشد. تا اينکه يه يادداشت روي ميز ديد. ناگهان به خودش اومد و جاي خالي خانوم رو تو اتاقش احساس کرد.
با عجله يادداشت رو باز کرد و شروع کرد به خوندن. «کامبيز عزيز اين يادداشت رو برات نوشتم چون روم نميشد جلو روت حرفم رو بزنم. راستش وقتي فهميدم تو به طرف موال ميري خيلي برام خوشايند بود چون فهميدم مرد من حقيقت رو پنهان نميکنه. راستش ميخواستم ازت بپرسم قرصهاي مسهلي که استفاده ميکني اسمش چيه؟
حالا اگه هنوز هم منو دوست داري و ميخواي که با هم رابطه داشته باشيم در داروخانهي شبانهروزي ...
منتظرتم. اگه نياي يعني زندگي من در خشکي و ناراحتي تموم شده. دوستت دارم! ژيلا» با سرعت لباسش رو پوشيد و به طرف داروخانه به راه افتاد.
اين هم شرح کاملي از نوع استفاده و مضررات مستراح ته حياط.
حالا خودتون قضاوت کنيد که خوبيهاش به بديهاش مي ارزه يا نه. توي اين داستان که خيلي هم فايده داشت. البته مستراح خيلي فايدهها داره که يکيش هم استحکام خانواده است!
واين داستان ادامه دارد ...






