داستان های محشل نی نی
محشل هستم...چال سالمه....بابا و مامانم از هم طلاخ هستند...من با بابام زندگیح میکنم …بیشتل وختا هم تو خونه تهنا هستم... لوزا که بابام می له سل کال منو میفلسته مهد کودک
املوزتو مهد خانممون بهم یه جایزه داد... به خاطله نقاشیه قشنگی که کشیده بودم...عسکه یه بابا و یه مامان بود که دست دختلشونو گلفته بودن! خانممون بوسم کلد و گفت چلا هل لوز اینو میکشی عسیسم....!؟ منم گفتم چون که بابا و مامان دوس دالم! بعد خانممون دوباله بوسم کلد و گلیه کلد! ...من نمیدونم چلا گلیه کلد...من که بچه ی بدی نیستم !
وختی اومدم خونه بابام نقاشیمو زد به دیفال اتاقم...بعد بوسم کلد...بعد یه علوسک گونده بلام خلید... از اونا که حلف از خودشون دل وکنن !!!
لاستی یه نینیه جدید اومده بود مهد ! اسمش مملیه! انقد خنده داله...! نینیه هااااااا ولی مامانش به موهاش جل میزنه! شلوالشم تا زیل گلدنش میکشه بالا....! بعد اومد پیشه من گفت دوس دختلم میشی؟
منم گفتم باید از بابام اجازه بگیلم! بچه مایه دالی به نظل میلسه...جون میده واسه تیخ زدن!
املوزیاد گلفتم از یک تا بیست بشملم...به خدا لاس میگم...کول شم اگه دولوغ بگم... نیگا کن : یک، دو، سه، چال، پنج، شیش، هفت، هشت، نوه ، ده ، یاسده ، دواسده ، سیسده ، چال ده ، پونزده ، شونزده ، هیوده ، هیژده ، نوزده ، بیس...هااااااااااااا...هااااااا...هااااااااا ...!
املوز تو مهد زنگ آخل خانم ناظم اومد تو کلاس و گفت : بچه ها هفته ی آینده جلسه ی اولیا و ملبیانه!!! همه ی بچه ها با دهنای باز مات مونده بودن! بعد من بلند گفتم : خانم ای اولیا و ملبیان که وگفتی...ای یعنی چه!؟ یه دفه کلاس از خنده منفجل شد! خانم ناظم گفت محشل بلو اون گوشه ی کلاس وایسا ... دو تا دستا با یه پا بالا !!!
عصلی ماهواله یه فیلم نشون داد که آدم بزلگا توش لباس نپوشیده بودن...بعد لو هم خوابیده بودن و هی تکون تکون میخولدن...من خیلی تلسیدم...زود تیفیلزیونو خاموش کلدمو دویدم لفتم تو اطاخم...دلم از پشت بستم ...!!!
شب بابا با یه خانومه اومده بود خونه...! خانمه خیلی آلایش بود!... بعد هی با بابا می خندیدن...! خانومه یه شوکولات به من داد و بوسم کلد !... بابا گفت ایشون خاله هستن!...از همکالان هستن...! بعد بابا به من گفت محشل جان شما بلو تیفیلیزیون نیگا کن !... بعد لفتن تو اتاخ بابا...من خاله دوس ندالم ...من مامان دوس دالم !
دیلوز که بابا سل کال بود من لفتم یواشکی آلبوم عسکای علوسیه بابا و مامانو نیگا کلدم! خدایی مامان عجب تیکه ای شده بود اون شب ! ولی هل چی نیگا میکلدم تو عکسا، انگال من نبودم تو علوسیشون ! کجا بودم پس؟!!! حتما" موقع عسک گلفتن توی اون اتاق بودم!... آله!
املوزتیفیلیزیون کالتون " هاچ زنبول عسل" لونشون داد...من خیلی از این کالتون خوشم میاد...چون هاچ هم مثه من دنپال مامانشه...من هی با اون همذات پندالی میکنم !
منو بابا هل جمبه میلیم خلید...بعد والد یه مغازه که شدیم یه مامانه یه نینی داشت که تو بغلش بود... بعد نینیه تا منو دید خیلی جدی گفت : تتله پته ته له ته ته... ! من از خنده افتادم لو زمین...نینیه یه نگاه عاقل اندل سفیه به من کلد مث اینکه من زمون آدمیزاد حالیم نمیشه! بعد با آخم گفت : تتله پته...؟؟!! من باز منفجل شدم از خنده ! بعد با مامانش لفتن بیلون از مغازه...وقتی داشت میلفت باز داشت یه چیزایی می گفت که فکل کنم داشت فحش میداد !
بابا هل لوز یه نوشابه هایی میخوله که بد مزه است...یه بال من یواشکی لفتم سل یخچال یه خولده ازش خولدم بهدش استفلاغ کلدم !
تازشم بابا بهضی وختا سیگال میکشه...من یه بال بش گفتم بابا سیگال نکش که ملیض میشیاااااا...بعد بابا سیگالشو خاموش کلد و گفت باشه عسیسم...! قلبون دختلم بلم که انقدل به فکل باباشه !
لاستی بابا یه چادل نماز خوگشل باسم خلیده...انقدر خوگشله...بعد من بلد نیستم نماز بخونم فقط چادل نمازمو می پوشم و هی مگم خدایا یه علوسک گونده ی گونده بلام بخل !
بابا میگه خدا خیلی بزلگه...حلف نینیا لو گوش میده...بعد من گفتم: بابا خدا بزلگتره یا یه آپالتمان؟!... بعد بابا بوسم کلدو خندید !
املوز جلسه ی اوهلیا و ملبیان بود…همه با ماماناشون اومده بودم…من با بابام اومده بودم… بهد از جلسه که همه لفتن.... خانممون گفت محشل جان شما بلو با مملی بازی کون… منو بابات میخوایم دل باله ی کمک و همیالی به ملدسه صحبت کونیم... ! منم لفتم... از دول که نیگا می کلدم بابا و خانممون همش بلند بلند می خندیدن...من نمی دونم کمک و همیالی به ملدسه کجاش خنده داله !!!... چلا هل خانومی با بابا صحبت میکنه یه دفه دختل خاله میشه !!!
بهد از ملدسه وختی خواستم سوال ماشین بابا شم دیدم یه خانومی صندلیه جولو نشسته سل جای من...! منم لفتم صندلیه عخب نشستم...! بابا گوفت : ایشون خاله هستند...منم گوفتم : میدونم لابد از همکالان هستند ؟!!... بهد بابا با خانومه خندیدند...! بهدش سه تایی لفتیم سینما...من همون اول فیلم خوابم بولد...آخلای فیلم که بیدال شدم دیدم اون خالهه هم سلشو گوذاشته لو شونه ی بابا و خوابش بلده ...!!!
شب داشتم چیسپ با ماست میخولدم و تیفیلیزیون نیگا می کلدم ... دیدم بابام تو اون اتاخ داله نماس میخونه... زودی یه مشت چیسپ بلداشتم و دویدم چادل نماسمو سل کلدمو کنالش واستادم تا نماس بخونم... من چیسپ میخولدمو هر کالی که بابا میکلد تکلال میکلدم ...بهدش بابا خواست کلشو بذاله لو مهرمنم چون مهل نداشتم خواستم کلمو لو مهل بابا بذالم که کله هامون خولد به هم ...!
تازشم بابا باسم یه گیتال خلیده و هل لوز تو خونه گیتال یادم میده...! میگه تا سلت به اینا گلم باشه مث مامانت بیچ نشی!!! من گوفتم بابا بیچ یهنی چی اما بابا جواب نداد...! بابا بهضی شبا تو اتاخش گلیه میکنه...نمی دونم چلا...من بابالو دوس دالم...!
من نمی دونم این خانوم ما چلا با من اینقد مهلبون شده...! بدجولی هوامو داله...!هی هل لوز ازم میپلسه :
محشل جون بابا خوبه...؟ منم میگم : آله !!! بهد میگه :سلام ما لو خیلی خیلی بهش بلسون...! منم میگم : باشه!!! بهد میگه :یادت نله هااااااااااااا...!عجب سیلیشیه!
زنگ آخل تو مدلسه یه دهوای حسابی شد...! یه پسله ی کلاس دومی اومد لوپ منو گلفت...! بهدش مملی اومد هولش داد و بش گوفت: ملتیکه مگه خودت خواهل و مادل ندالی...؟ پسله گوفت: به تو چه بچه پل لو...!؟ بهد مملی گفت به من چه...؟دوس دختلمه... !!! بهد پسله پلید لو مملی و زدش...! بهد منم پلیدم لو پسله و گوششو گاز گلفتم...! بهدش همه ی نینیا پلیدن لومون و یه دهوای بلله ای راه انداختن...!
بهد از ظهل با بابا میخواستیم بلیم شهل بازی…بهداومدیم دم دل که سوال ماشین بشیم... بابا دید که کلید ماشینو تو خونه جا گوذاشته…! بهم گفت محشل جان همینجا باش تا بلم بالا وبیام…بهدش من همونجا مونتظل موندم…بهدش دوتا پسله از اونجا لد میشدند…یکیشون بم گوفت : چطولی خانوم خوگشله…!!!
بهدش وختی داشتن میلفتن اون یکی گوفت : اوووووووووووووف… این بزلگ بشه چی میشه…! من وختی بزلگ شدم میخوام دکتل بشم…!
ادمه اين داستان در ادامه مطلب ....
ادامه مطلب>>>





